"خاطرات کودکی من""خاطرات کودکی من"، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره
فرشته فرشته ، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات کودکی من

خاگینه!

وقتی 6 سالم بود مامانی برا دیسک کمرش مجبور شد چند ماه استراحت کنه تا عمل نشه برای مراقبت از من و رسیدگی به کارای خونه   به عهده خاله نسرین بود دستپخت خاله نسرین حرف نداره یه روز تو ماه رمضون تصمیم گرفت برامون خاگینه درست کنه مامان منم خواب بود خاله بنده به دلیل یکسان بودن ظرف شکر و نمک به جای شکر از نمک استفاده کردند نکته جالبش اینجاس که همشو خالی کرد تو مواد و داد من تست کنم منم بچه بودم دیگه گفتم خییییییییییییییییییییییییییییییلی خوشمزه است تا اینکه خاله با افتخار خاگینه رو رو گذاشت سر سفره افطار وای قیافه بابا و داداش و مامان دیدنی بود شور شور بود و این یه تجربه خوب برا خاله شده تا قبل از ریختن مواد اول امتحانش ...
4 اسفند 1392

برگشت مامان جون!

سلام این چند روز دلیل نبودم اومدن مامان جون اینا بود کلی کار ریخته بود روسرمون از یه طرف هم دارم برا کنکور و امتحان تافل آماده میشم سرم حسابی شلوغه بالاخره روز جمعه 2 اسفند ساعت 12:30 برکشتن پیشمون منم برا امیر حسین گل طبیعی و برا نسرین گل نقره خریده بودم که وقت نشد عکسشونو بندازم بالاخره جمعه خبری از درس نبود فقط وفقط کار کردیم انقد خسته بودم که مامانی نذاشت برم مدرسه و من کلی خوش حال شدم از این به بعد تصمیم دارم یکم هم از بچگی هام بنویسم به خاطر عنوان وبلاگم ...
3 اسفند 1392

اومدم!

سلام دوباره اومدم سه شنبه مامان جون اینا رفتن ساعت 9:30 رفتیم فرودگاه ولی ساعت 12 پرواز کردن و من یه کوچولو گریه کردم  حسابی خسته شده بودیم بعد همگی برگشتیم خونه. چهارشنبه بعد کلاس ریاضی رفتم خونه مامان جون یهو بغض کردم آخه همیشه خاله نسرین میومد استقبال و منم بدو بدو میرفتم پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ ولی دیگه نبودن  مامانی آش پشت پا پخته بود و حسابی خوشمزه بود بعدش من و آفرینش و مهدی ررفتیم طبقه پایین تا بازی کنیم پانتومیم، حقیقت یا کار سخت و.... و من یکم تو درساشون کمکشون کردم بعد شام هم نیایش و ابوالفضل سربه سرمون میذاشتن کلی خوش گذشت بهمون. پنجشنبه عمه و عمو اومدن خونمون و من دیگه نتونستم درس بخونم و مامان یه گل نقر...
25 بهمن 1392

امروز!

امروز توی مدرسه تشریح داشتیم قلب گوسفند رو تشریح کردیم جاتون خالی انقد خوب بود ولی حیف از بوش حالم بهم میخورد علاوه بر اون برنامه 4 شنبه یعنی سینما و جشن لغو شدند و من مجبورم برم مدرسه مامان جون و بابا بزرگ و بقیه فردا ساعت 9:30 میرن و باید از صبح زود بیدار بشم فکر کنم بعدش هم با خاله وحیده برم راهپیمایی. فردا هم این چنین سرم گرمه ولی قول میدم هر کم وکاستی باشه جبران کنم   ...
21 بهمن 1392

کارنامه و مهمونی!

سلام مهمونی تموم شد من اومدم پیشتون البته حالا مهمونی سه شنبه یعنی 22 بهمن و برگشت و... مونده و این قصه سر دراز دارد از سه شنبه شروع کنم که خانم باقر زاده معاون مدرسه که منئخیلی دوستشون دارم اومدن کلاس ما و گفتن فردا قراره کارنامه هارو بدن و باید مامان ها بیان و هرکی میخواد زودتر معدلشو بدونه بگه تا براش بخونم من که از استرس داشتم میمردم خواستم تا معدل منم بگن و اما وقتی شنیدم 18.58 دقیقا این شکلی بودم دوستام همه معادل ها بالای 19 و من ... بالاخره زنگ تفریح بعد رفتم سراغ خانم باقر زاده و دوباره معدلمو پرسیدم گفتن اگه گریه نمیگنی بدم نگا کن من گفتم نه همین که معدلمو دیدم 18.55 (3 صدم کم شده بود) گریم گرفت کاغذ دادم دست معاون و رف...
19 بهمن 1392

سرما 12-!

سلام توی این سرما 12 درجه زیر صفری اومدم پیشتون تا با گرمای محبتتون دوباره یخ هامون آب بشه حسابی هوا سرده کاش 30 متر برف میبارید ولی همچین سرمایی رو تجربه نمیکردیم باورتون نمیشه توی خونه هم سردمه   باد انقد خشک و سوزناکه که نگو   توی این مدتی دارم وبلاگ مینویسم و از اینکه در کنار شما دوستای عزیز هستم واقعا خوشحالم شاید چند روزی کنارتون نباشم به خاطر اینکه مامان جون و بابا بزرگ و خاله و دایی و زن دایی و پسر دایی دارن میرن سفر حج و چند روزی مهمونی و شادی میخواستم از همه دوستانی که توی این مدت کنارم بودند هر نظری برا بهتر شدن وبلاگ به ذهنشون میرسه برام بنویسن صادقانه و رک من هم از همشون استقبال میکنم و هرچی کم و کاستی باشه ...
13 بهمن 1392

مهمونی دوشنبه!

دوشنبه مهمون داشتیم که خاله ها و دایی ها و مامان جون و بابا بزرگ مهمون ما بودیم بهمون خوش گذشت و ابوالفضل و نیایش همه جارو بهم زدن خاله نسرین برام دفتر خاطره آورده بود و دایی رسول کیف که عکسشو براتون گذاشتم ...
10 بهمن 1392