"خاطرات کودکی من""خاطرات کودکی من"، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره
فرشته فرشته ، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات کودکی من

امتحان زبان

امروز امتحان زبان داشتم ولی در حین نا باوری 19 میگرم   و همش هم از استرس زیاده  ولی دیگه کاری از دستم بر نمیاد جز تلاش شنبه هم امتحان زیست و 5 روز تعطیلم   امیدوارم این یکی دیگه خوبه خوب بدم ...
9 دی 1392

اولین امتحان ترم اول 92 و گذشته

سلام  امروز اولین امتحان دادم که متاسفانه 19 میگیرم  همش از سر بی دقت ورقه بیشتر دستم بمونه جوابهای درست رو هم پاک میکنیم  به هر حال نوشتیم رفت ولی درس عبرت شد با اطمینان بنویسم بعد امتحان از ساعت 11 تا 16:30 خوابیدم واقعا خسته بودم و بی حال الانم یکم بهترم و کم کم دارم خوب میشم شنبه امتحان ریاضی دارم امیدوارم اینو خوب بنویسم   امروز میخوام یکم برگردیم عقب به 7 سال قبل وقتی 9 سالم بود بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد. به اصرار مامانم کلاس زبان رفتم و کلی ترس و اضطراب و گریه  واقعا از زبان میترسیدم و اصلا خوشم نمیومد طول سال میرفتم و فقط امتحان های ترم دوم نمیرفتم حتی ترم های اول توی املا نمیتونستم 1 بگ...
4 دی 1392

تعطیلی مدارس

فردا قرار نبود برم مدرسه با همکلاسیام قرار گذاشتیم نریم چون 4 شنبه اولین امتحان ترم اول که جغرافیه شروع میشه  و از شانس خوبه ما فردا تمامی مقاطع به دلیل آلودگی هوا تعطیل شد و من چقدر خوشحال شدم چون خبری از کسری انضباط نبود و همین طور میتونم بگم امروز سردترین روزی بود که توی عمرم دیده بودم  و بنده هم متاسفانه سرما خوردم  خدا به دادم برسه  ...
2 دی 1392

جلسه جغرافی

امروز توی مدرسه جلسه جغرافی داشتیم و هرگروه 1 در از جغرافی رو دوباره تدریس کرد واقعا عالی بود برای چهارشنبه که اولین امتحان ترم اول جغرافی داریم آماده شدیم واقعا از خانم چاووشی ممنونیم دوستون داریم خانم چاووشی کلاس دوم تجربی آزادی ...
1 دی 1392

شب یلدا

هر سال شب یلدا میریم خونه مامان جو و کلی بهمون خوش میگذره امسال هم مثل همیشه اونجا بودیم . بعد اینکه مدرسه تموم شد یه راست رفتم خونه مامان جون کلی با پسر خاله ابوالفضل که 2 سالشه بازی کردیم و بعدشم بقیه اومدن و نوبت فوتبال بود که منم تصمیم گرفتم با پسرا فوتبال بازی کنم من و دایی یه تیم و مهدی و امیرحسین هم یه تیم که همش گل میزدیم و در پوست خود نمیگنجیدیم بعدشم آفرینش دختر داییم اومد و شدیم سه نفر و باز هم ما پیروز میدان بودیم بعد شام هم من و آفرینش رفتیم سراغ هندونه که انقدر خنده دار شده بود که نگو کلی خندیدم و در کل شب خوب و به یادماندنی بود ...
1 دی 1392

به دنیا اومدن من!

سلام سال 1376/8/19 از پیش خدا اومدم تو بغل مامانم. توی این وبلاگ قصد دارم خاطرات روزانه رو بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد . ...
1 دی 1392