"خاطرات کودکی من""خاطرات کودکی من"، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
فرشته فرشته ، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات کودکی من

یا حَىُّ یا قَیِوم، یا حَیّا لایَموت، یا حَىَّ لا اِلهَ اِلا انت کاشِفَ الهَمّ، مُجیبَ دَعوة المُضطَرین، اَسالُکَ بِانَّ لکَ الحَمد لا اِله اِلا انت، المَنّان، بَدیع السموات والارض، ذوالجلال و الاکرام، رَحمان الدنیا والاخرة و رَحیمها ربِّ ارحَمنى رَحمَةً تُغنینى بِها عَن رَحمةٍِ مِن سِواکَ یا ارحمَ الراحمین

 

 بچه که بودیم چه آرزوهای بزرگی داشتیم و… خاطرات دوران بچگی شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛ حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود. کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود، کاش قلب ها در چهره بود… خاطرات دوران بچگی حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره … دنیا رو ببین! بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛ حالا بارون از چشمامون میاد! خاطرات دوران بچگی بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛ بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه … بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛ بزرگ شدیم توی خلوت خاطرات دوران بچگی بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛ بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه … بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛ بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم خاطرات دوران بچگی بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛ بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت. … بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛ بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه. خاطرات دوران بچگی کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم. بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛ بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم … بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛ بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه خاطرات دوران بچگی بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛ بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست … بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛ بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم… هیچ کس نمی فهمه خاطرات دوران بچگی بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛ بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی … بچه که بودیم بچه بودیم؛ خاطرات دوران بچگی بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم! ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت …

 

این وبلاگ برای ثبت خاطراتمه امیدوارم خوشتون بیاد 

خوش حال میشم اگه نظراتتون رو راجع به بهتر شدن وبلاگم بدونم

لبتون همیشه خندون :)))

دسرهای من

این دسر مکعبی که برا تولد داداشم درست کرده بودم اینم پیلمبر که امروز درست کردم خییییییییییییییییییییییییییلی خوشمزه شد  ...
20 شهريور 1394

تولد داداشی و مامان

تولد مامان 10 مردادا بود و تولد داداشم 12 مرداد و من بیچاره برا سه نفر تو یه ما با کمترین فاصله کادو خریدم آخه تولد بابا هم 5 مرداد بود  ...
20 شهريور 1394

بدون عنوان

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندام نهادی. در تابستان های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندرنگ پائیز ناامیدی را ندید. تو در زمستانِ مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد. مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را ...
10 مرداد 1394

تولد بابا

دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته  پدر عزیزم تولدت مبارک  ...
6 مرداد 1394

بدون عنوان

مادر یعنی زندگی ، مادر یعنی عشق ، مادر یعنی مهر ، مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت  ، اشک میریزه ، با خنده هات می خنده ، مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ، مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم... مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ، مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صب بالا سرت می شینه و نگرانه ، مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ، مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت ب...
19 آبان 1393

مادر

معذرت میخوام فیثاغورس ....چرا که مادر من سخت ترین معادلات است! معذرت میخوام نیوتن ...چرا که مادر من راز جاذبه است! معذرت میخوام ادیسون ...چرا که مادر من اولین چراغ زندگی من است! معذرت میخوام افلاطون ...چرا که این مادر من است که شهر فاضله قلب من است! معذرت میخوام رومیو... چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم میشود...! معذرت میخوام ژولیت ...چرا که مادرم عشق من است ! ...
19 آبان 1393

ما دخــــ✿◕ ‿ ◕✿تریم!

ما دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــتریم! باید یاد بگیریم كه کلاس بذاریم! كه ناز کنیم ! اونا خیلی بیجا می کنن مارو ناراحت کنن! ... خیلی بیخود می کنن اشکمونو دربیارن! اصلا برا چی به یه موجود مذکر اجازه می دیم شادی زندگیمونو ازمون بگیره؟! این اسمش عشق نیس! کسی که عاشق تو باشه، هرگز نمی تونه غمتو ببینه! چه برسه به اینکه خودش عامل غمت باشه!! ... من م! دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه ناز میکنم! دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه فکر میکنم! دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه احساس میکنم! دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه استدلال میکنم!  دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه زندگی میکنم! غم رو اشتباهي توی فرهنگ دخــــ✿◕ ‿ ◕✿ــــترونه ی ما جا دادن! عاشق شو، که زندگی کنی! یک عمر، زندگی کنی! اما ح...
19 آبان 1393

بدون عنوان

کاش علم آنقدر پیشرفت می کرد  که لبخند هایم را رمز دار میکردم و  بعد  رمز را به مزایده می گذاشتم معادله ای پایا پای .......... نه همچون یوسف در بازار کنعانیان ...
18 آبان 1393